یه خبر تنوری...
سلام نانازی
آخرهای دیماه یا اوایل بهمن ماه 89 بود ، دیگه صدای قلبت و شنیده بودم و خوشحال از اینکه دیگه مال خودمونی
. به بابا محسن گفتم که به مادر جون و خانوادش اطلاع بده. از اونجائیکه بابا محسنت یا دل گنده ای داره
؛ یا توی این موارد روش نمیشه
و کلا اهل سوپرایزهای عجیب و غریب هستش
، می گفت که بزاریم تا ماه 6 خبر ندیم یا اصلا وقتی بگیم که با دسته گل بیان بیمارستان
. من هم در تعجب این دل خجسته ی بابات مونده بودم
. چند شبی می شد اصرار میکردم آقا زنگ بزن به مادر محترمه و خبر و بده و مژدگونی بگیر . ولی
... تا اینکه یه شب مادرجون و عمو مهردادت اومدن شب نشینی. من با کلی ایما و اشاره به بابات فهموندم که الان بهترین وقته آقا
... ولی کو گوش شنوا
؟ مادرجون هم از حرکات عجیب من و بابات تعجب کرده بود ولی بنده خدا به روی خودش نمیاورد
. تا اینکه خواستن برن. ساعت حدودای 11 بود . تا دم در بدرقه کردیم و وقتی مادرجون خواست از پله پایین بره من بابا محسن و هل دادم سمتش
که یعنی بگووووووووووو... و بابا محسن باز نگفت
. مادرجون داشت پله رو پایین می رفت که بنده تسلیم شدم
و صداشون کردم ،حالا عمو مهردادت سرک می کشید ببینه من چی می خوام بگم
، خلاصه در گوش مادرجون گفتم که یه نی نی ناز دارم توی دلم
. ایشون هم خیلی خوشحال شد که خدا رو شکر عروس و پسرم هردوسالمن
. تبریک گفت و اطمینان حاصل کرد که مطمئنید یا نه ؟
... تا نیم ساعت بعد باران اس ام اس های خانواده بابا شروع شد![]()
. بابا هم در پوست خودش نمی گنجید
. این وسط عمه زهرات کلی زرنگی کرد و همه ی مژدگونی ها رو جمع کرد
. زن عمو سحرت هم تا نیمه های شب به فکر ما بود
. در کل شب خاطره انگیزی شد ...
پسرمامان از طرف خانواده ی پدری نهمین نوه و از طرف خانواده ی مادری اولین نوه هستی، وهممون بی صبرانه منتظر ورودت به این دنیا هستیم ،گلکم ...




یه خبر تنوری...
